وبلاگ روستای طاقچه داش

Daş Tarafah Daş kəndidir

وبلاگ روستای طاقچه داش

Daş Tarafah Daş kəndidir

وبلاگ روستای طاقچه داش

دوشیر منیم اورگیمین بندینه
هم شعر یازام همی گدم کندیمه

طاقچه داش دان دانیشام ، یاد الی یم ملتی
دمی یلر گتمه مگیم علتی

گدم چاتام طاقچه داشون اورک آچان داغینا
یکه چیمن اونا بره یولونا

بیر باش ویرام طاقچه داشون دره تپه داغینا
جان و دیلدن بیر اوپیش تورپاغینا

اوشاقلیقم خاطرسی دوشه منیم یادیما
طاقچه داشون ایسی دگه روحوما

یادا دوشه اویناماغیم گزمگیم
لوپورت داشون داشلارینی دوزمگیم

طاقچه داشون قاتیق سوتی کره سی
یاد دان چیخماز پندیر چورک تزسی

کند اوشاقی وطن اونون جانی دیر
کنده گلمگ بیر اجزای قانی دیر

مالک ده اولدون کندی ِ یاد دان چیخارتما
یادوندا قالسون کندی هش نیه ساتما

آخرین نظرات
نویسندگان

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۶
مهر

به نام خدا


 در سال 1346 در روستای طاقچه داش ارشق از توابع شهرستان مشگین شهر کودکی به دنیا آمد که پدر بزرگش نام او را علی گذاشت علی پنجمین فرزند خانواده بود، پدرش آقای عبدالکریم کوهی کشاورز و مادرش گوشواره خانم روح نوازخانه دار بودند، وضعیت آنها هم از لحاظ اقتصادی وهم از لحاظ اجتماعی در سطح خوبی قرار داشت و درمیان اهالی روستا احترام خاصی داشتند و این به نوبه ی خود ناشی از احترام گزاردن آنها به دیگران بود


علی در دوران خرد سالی با دوستان خود ابوذر و یاورهمبازی بود، بازی های کودکانه آنها سرشار از لذت و شادمانی بود علی دردوران خرد سالی از توجه خاص پدر و مادرش بهره مند بود. مهر 1353 از راه رسید، نبود مدرسه و امکانات باعث شد تا علی دوران ابتدایی را در سه مدرسه تجربه کند، او سال اول را در مدرسه روستای طاقچه داش ادامه داد. وضعیت درسی او نیز خوب بود اما او فقط تا پنجم ابتدایی موفق به ادامه تحصیل شد و به دلیل نبود مدرسه راهنمایی حتی در روستای همجوار از ادامه ی تحصیل باز ماند این در حالی بود که او علاقه ی وافری به درس و مدرسه داشت. بعد از آن علی در کنار پدر به کارهای کشاورزی و دامداری مشغول شد. دوران کودکی علی دوران خاصی بود از همان کودکی رفتار و شخصیت او درحال تغییر و تحول بود هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ فرهنگی و حتی سیاسی از برنامه های دینی او می توان به نمازهای اول وقت، رفتن رفتن به مسجد و شرکت در مجالس و مراسم آن اشاره کرد او اوقات فراغت خود را نیز با دوستانش فوتبال بازی می کرد در سال های انقلاب با اینکه سن کمی داشت ولی دوستدار امام خمینی (ره) و موافق اهداف ایشان بود، همیشه به سخنرانی های ایشان گوش داده و حتی مخفیانه عکس ایشان را به دیوارها می چسباند.بر پایه ی این تکامل شخصیت روابط و رفتارهای پسندیده ای نیز داشت آقای عبدالکریم کوهی پدر شهید دراین مورد می گوید: " با همه مهربان و مأنوس بود، پدربزرگش را بیشتردوست داشت و او نیز علاقه ی زیادی به علی داشت در رابطه با خویشاوندان و همسایگان نیز رفتار پسندیده ای در پیش می گرفت و به خاطر این اخلاق پسندیده و مهربانی ها و محبت ها همه او را دوست داشتند از دوستان دوران نوجوانی او می توان به یاور رفیعی که همبازی دوران کودکی نیز بود و امیر شیری اشاره کرد که دوستی شان تا مدت های مدیدی ادامه داشت برخورد او با دوستانش نیزدرعین حال که صمیمانه بود اما توأم با احترام نیز بود، مشکلاتش را با صبر و حوصله حل می کرد و همه را به صبر دعوت می نمود یکی از آرزوهای علی تشکیل خانواده بود.


 سال 1365 بود که سن سربازی او فرا رسید او که مدت ها منتظر فرصتی برای رفتن به به جبهه بود با رسیدن موعد سربازی مشتاقانه برای رفتن اقدام کرد، او جنگ تحمیلی را جنگ کفر و اسلام می دانست و همه را حضور در جبهه دعوت می کرد او حضور در جبهه را وظیفه ای واجب تلقی می کرد، به هر حال سال 65 بود که برای دفاع از کشور اسلامی خود از طریق ارتش عازم جبهه های حق علیه باطل شد و به عنوان رزمنده مشغول خدمت گشت، محبت و مهربانی او در جبهه شامل حال دوستان و همرزمان نیز می شد دوستان و همرزمان مدام از مهر و مهربانی او می گفتند علی در هر بار که به مرخصی می آمد به همه ی فامیل ما سر می زد، صله ی رحم از خصوصیات بارزی است که پدر شهید از آن یاد می کند.


 علی پس از 14 ماه حضور در مناطق جنگی در 1366/04/08 در حالی که 20 سال داشت در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق در اثر اصابت ترکش به بدن در منطقه ی کلازرد استان کردستان به مقام والای شهادت نایل شد همه ی روستائیان از شهادت او متاثر و بسیار غمگین شدند پیکراو با تشییع آشنایان و دوستان درقبرستان عمومی روستای طاقچه داش مشگین شهر به خاک سپرده شد.


 روحش شاد و یادش گرامی باد.


منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران.

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۵
مهر

شهید علی کوهی در دهم مهر ماه سال هزار و سیصد و چهل و شش که آغاز فصل پاییز و شروع سال تحصیلی در خانواده ای از پدر ومادری بنام آقای عبدالرحیم کوهی و خانم گوشواره روح نواز که دارای نه فرزند می باشند خداوند منان به این والدین محترم پنجمین فرزند را عطا می کند. مادرش می گوید: از همان بچگی که متولد شده بود فهمیدم و می گفتم که: در پشت حضرت امام (ره) این است که می ماند.

خانواده شهید علی کوهی دارای وضع زندگی از لحاظ اقتصادی ودر آمدی ومعیشتی که در وضع خوبی بودند. آن طور که مادرش اظهار نموده بود. کم کم این فرزند رشید و وفادار امام بزرگ می شود و والدین او، ایشان را به مکتب خانه می فرستادند تا در مکتب حق واسلام وکلمه توحید خدا رشد وپرورش یابد. مادرش از دوران خردسالی ایشان که به مکتب خانه رفته است چنین می گوید: علی را به مکتب خانه فرستادیم. مربیش می گفت: خیلی زرنگ است. در دوران خردسالی علی خود را با بچه های کوچه وروستا سرگرم می کرد وبا آنها بازی می کرد. این فرزند رشید اسلام که در دامان سرسبز سبلان از روستای طاقچه داش از توابع شهرستان مشکین شهر اردبیل که متولد شده است حالت کم کم پا به عرصۀ علم و دانش می گذارد و وارد مدرسه ابتدایی که بنام مدرسه شهید علی کوهی برای ادامۀ تحصیل در مقطع ابتدایی مشغول می شود. مادرش خاطره ای از دوران تحصیل ایشان در این مقطع چنین بیان می کند و می گوید: او در مدرسه شهید علی کوهی درس می خواند و درسش هم خوب بود. مادرش در ادامه چنین گفت: یک روز که به مدرسه می خواست برود. دیر رفت همه دوستانش رفته بودند. من دنبالش رفتم و گفتم: که چرا دیر رفتی و مدرسه ات دیر شده است او بدو، بدو رفت.

رابطۀ او با کودکان و همبازی های خویش خیلی قشنگ بود. مادرش از دوران کودکی ایشان تعریف می کند و می گوید: شهید خیلی قهر می کرد با شکم گرسنه گوسفندان را به چرا می برد. یک روز رفتم به دنبال او ایشان را در کوهها پیدا کردم خیلی گشتم تا توانستم او را پیدا کنم، گفتم: علی صبحانه ات را بخور موقع برگشتن علی گفت: مادرجان تو برو من گوسفندان را به روستای دیگری می برم.

با گذشت روزها و ماهها و سالها این عزیز سفر کرده از وطن خویش (علی کوهی) بزرگ می شود و دورۀ نوجوانی که مشغول به فعالیتهای مذهبی در مسجد بود و سینه زن و زنجیرزن نیز بود در کنار این فعالیتها به ورزش فوتبال نیز می پرداخت. مادرش می گوید به خاطر علاقه ای که به اسلام و دین داشت و حالا هم دیگر بزرگ شده بود. احساس کردم که در رفتار و شخصیت ایشان نیز تغییر و تحولی ایجاد شده است.

یک روز علی آمد و به من گفت: من دیدم در برابر برادر بزرگم چه زجرها کشیدی و دیدی من یک سال پیش باید به جبهه می رفتم. رابطه اش با والدین و با همه دوستان و آشنایان نیز خیلی خوب و صمیمی بود. در کارهای کشاورزی به پدرومادرش کمک می کرد. مادرش می گوید: وقتی که از جبهه می آمد به همه فامیل ها سر می زد. همه از ایشان تعریف می کردند. مهربان و با محبت بود. یکی از صمیمی ترین دوستان او بهروز کوهی، یاور رفیعی و میرزاعلی شیری بود. بیشتر به والدین و به همه بزرگتر از کوچک تا بزرگترهایش احترام می گذاشت. مادرش از نحوۀ مرخصی گرفتن و آمدن او از جبهه چنین می گوید: یک روز به علی گفتم: چطوری اومدی گفت: از کردها اسلحه خرید می کنم تا دشمن را بکشم و جونم را سالم نگه دارم.

ازچپ زنده یادشهید علی کوهی،نفرنشسته 

ایثارگر امیرشیری،ازراست ایثارگر تقی نوری.

امّا این شهید والا مقام برای دفاع از کشور و اطاعت از ولایت فقیه و امام (ره) وارد جنگهای حق علیه باطل می گردد. که نظرش از مادر این دلاور و شجاع مرد اسلام پرسیدیم؟ مادرش در پاسخ گفتند: نظرش (شهید علی کوهی) درباره جنگ و جبهه این بود که می خواهم شهید شوم و از کشورم دفاع کنم.

مادرش در ادامه صحبتهایش چنین افزودند: بعد از اینکه پسر بزرگم به خدمت رفت وسپس به مرخصی آمد ایشان نیز به جبهه اعزام شدند بعد از چهار سال دوباره به خدمت رفت در جبهه بعنوان آرپی جی زن فعالیت می کرد موقعی که می خواست به جبهه برود به مادرش گفته بود: مادر جان می خواهم بروم مرا دعا کن، گرچه شهید شوم یا نه، من راه امام حسین را می روم. هر وقت می آمد به من می گفت: مادر جان از قدیم برایم بگو تا سرگرم شوم. اگر ناراحتی ومشکلی هم پیش می آمد او کمتر ناراحت وعصیانی می شد.

آنطور که مادرش می گوید: پنج دقیقه عصبانی وناراحت می شد. دوست داشت درآینده راننده بشود. بزرگترین آرزویش شهادت بود که به آن نیز رسید به علاوه آرزوی دیگر او ازدواج بود که چنین مادرش آن را تعریف می کند. اوبچه بود پسرعمه اش یک روزی به دایی اش گفت: من وعلی را دایی جان زن بگیر،دایی اش در پاسخ گفته بود: بروید سربازی تان را تمام کنید و بعد ازدواج کنید. ایشان خیلی با محبت بودند که مادرش این ویژگی او را خیلی دوست داشت. سرانجام وقتی به آرزوی دیرینه خود ( شهادت) رسید. همه از شهادت ایشان حتی دوستان و روستا واهالی آنها ناراحت شدند و اهالی روستا مهمانها را خودشان بدرقه کردند. مادرش می گوید: ایشان بعد از شهادت خیلی تأثیر روی من گذاشت هیچ چیز از دولت نمی خواهیم بعد از علی دنیا برایم ارزش ندارد. حتی مادرش می گفت: بعد از شهادت ایشان گفتم: که نمی خواهممال دنیا را. گفتم: چرا که این چیزها را دیگر فراموش کردم هیچ چیز جای علی را برایم پر نمی کند. آقای قربانعلی کوهی عموی شهید علی کوهی از خصوصیات اخلاقی ایشان چنین می گوید: ایشان (علی کوهی ) خیلی مهربان و دلسوز بود. رفتار فوق العاده ای داشت به همه ما کمک می کرد.

همیشه از اول وقت نمازش را می خواند و صدای دلنشین و قشنگی داشت. همیشه قرآن را به صوت می خواند با مردم دهات خوب رفتار می کرد. به پدرو مادرو پدربزرگش و مادربزرگش احترام خاص می گذاشت. ایشان وقتی که بیکار می شد. می آمد پیش من و پدربزرگش مساله ای را طرح می نمود و از ما می پرسید در جواب سوالش خیلی دقیق بود حتی اول از من می پرسید تا جوابش را می گفتم. بعد همین مساله را از پدربزرگش می پرسید: اگر جواب یکی نبود مساله را پیگیری می کرد که کدام جواب درستتر است ایشان 16 سال سن داشت که ما جوانان دهات به جبهه اعزام شدند و رفتند. عمویش از زمان اعزام شدن ایشان به جبهه خاطره ای را چنین بیان می کنند: ایشان خیلی اصرار کردند که با جوانان به جبهه بروند ومی گفتند من هم می روم اوّل نمی گذاشتند برود ولی بعد از جبهه آمده بود خیلی خوشحال بود. می گفت: بهترین خاطره ای که دارد همان جبهه رفتن است. می گفت: نمی خواهم دیگر به مرخصی بیایم. عموی ایشان آقای قربان علی کوهی از آخرین باری که این شهید والامقام که به مرخصی آمده بود خاطره ای را تعریف می کند ومی گوید: اون روز از همه ما عکس انداخت ما را سوار اسب کرد مادرم که نان می پخت عکسش را انداخت بعد از همه ما حلالیت خواست. گفت: من دیگه برنمی گردم. گفتم: از این حرفها نزن انشاء الله برمی گردی. گفت: عموجان من هم مثل جوانان دلیر و با ایمان به خاطر اسلام وکشور خودم شهید می شوم. من همین احساس را می کردم چون در خواب دیدم که ایشان زخمی شده ولی نفسش می آمد دیدم یکمی نفسش قطع شد. من افتخار می کنم که برادرزاده ام در راه دین اسلام شهید شد.

 عموی ایشان خاطره جالبی از برنده شدن ایشان در مسابقات چنین تعریف می کند ومی گوید: خاطره ای که از ایشان دارم این است که دفعه دوم بود که به مرخصی آمده بود. جوانان دهات مسابقه اسب سواری می کردند. ( مسابقه اسب سواری ) ایشان هم آماده شد. تا در مسابقات شرکت کند. ولی اسبش تنبل بود. از همه عقب تر بود از اسب پرتاب شد. اسب من را از من گرفت. بعد از چند دقیقه دیدم از همه جلوتر رفت واولین نفر بود که برنده شد. گفتم: علی جان انشاء الله که سربازی را تمام شد این اسب را به تو می دهم. اما او در بزرگترین مسابقه خداوندی که شهادت بود به آن رسید.

این شهید بزرگوار در روستای طاقچه داش از شهرستان مشکین شهر به خاک سپرده می شود.

تاریخ تولد :1346/07/10

تاریخ شهادت : 1366/04/08

محل شهادت:منطقه کلازرد استان کردستان

محل آرامگاه :اردبیل - مشگین شهر -روستای طاقچه داش

 روحش شادو یادش گرامی باد.


منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۱
مهر
آهو: جئیران، مارال، قیزال، کوپکر (نوعی آهو)
آهو بره (بچه): جویور، اه یلیک
آهو ماده: ینک
اردک: اؤردک، بیلی
اردک ماهی: دورنا بالیغی
اردک نر: سونا
اردک وحشی: چؤل اؤرده یی
از انواع اردک ها: آینالی، گوله ین قوش، فیتله ین جوره، جوره
اسب: آت
اسب ابلق: گه ین آت
اسب اصیل: جنیس آت
اسب باری (بارکش): انک، یابی، یوک آتی
اسب به رنگ زرد و روشن: قولا
اسب بور: آل آت
اسب پروار: کوهلن آت
اسب رام نشده: قارا یهر، قولان، داش تولک
اسب آبی: دنیز آیغیری، دنیز آتی
اسب سرخ موی: کهر، کورن آت
اسب گاوی: قوشقو
اسب ماده: قولون لو
اسب مسابقه: جیدیر آتی
اسب نر: آیقیر
اسب یدک: کوتل
کره اسب: دایچا، قولون
الاغ: ائششک، اولاق، اوزون قولاق
باز: توغان (دوغان)، سونقور، شونقار، شاهباز، قیرغی، قیزیل قوش، ال قوشو، اوچوقوش، لاچین، ترلان، باز
شیر: آسلان
ببر: قاپلان
بز: کئچی
بز شش ساله: آزمان
بز کوهی: الیک، گییک، قارپاچا، داغ کئچی سی
بز نر: تکه، سییز، ئرکج
بز یکساله: چپش
بزغاله: کئچی جیک، وْغلاق
بلبل: بولبول
بلدرچین: بیلدیرچین
جغد: بایقوش، یاپلاق، گئجه قوشو، بایقو، یاراسا
گنجشک: سئرچه
جوجه: تویوق بالاسی، یاورو، قوش جوغاز، جوجه
جوجه پر در نیاورده: اتنه، اتجه، اتجه بالا، زیلغا، اتمتن، توکلسه میس قوش بالاسی
جوجه خروس: بئچه، چورپا، چولپا
جوجه مرغ: فره
جوجه تیغی: کیرپی
خروس: خوروز
خروس جنگی: دالاشقان خوروز
خرگوش: دووشان
خرگوش اهلی: آدا دووشانی
بچه خرگوش: دووشان جیق
خرمگس: موزالان، بویه لک، آت میلچه یی، گیگووون
خفاش: یاراسا، پالاز قولاق، گئچه قوشو
خوک: دونوز، دونقوز، پورسوق، قانماز
خوک آبی: سو پیشی
خوک بچه: چوشقا
خوک وحشی: قابان
روباه: تولکو، شله قویروق
راسو: میشووول
شاهین: یتی قانادلی، آلیجی، ییرتیجی، قوش
از انواع شاهین ها: قاراقوش، قارتال، قیرغی، توغان، دوغان، ترلان، سونقور، شونقار، کرکینجک، لاچین
شتر: ده وه
شتر ماده: آروانا، دیشی ده وه، هاچامایا
شتر نر: ائرکک ده وه
شتر نر جوان: بوغور
شترمرغ: ده وه قوشو
طاووس: توووز
عقاب: قارتال، قیزیل قوش، قارا قوش
قوچ: ائرکک قویون
قوچ وحشی: آرغالی، آرخا
قورباغه: قورباغا
قورباغه خشکی‌زی: قورقور باغالاری
بچه‌ی قورباغه: چومچه قویروق
کلاغ: قارغا
کلاغ رنگی: زیبیل لیک تویوقلاری
کلاغ زاغی: دولاش، دولاشا
کلاغ سیاه: زاغ، قارقارغا، قوزغون
کلاغ سیاه و سفید: آلا قارغا
کبک: ککلیک، چیل
کبوتر: گؤیرچین
کبوتر چاهی (صحرایی): آلاباختا
کبوتر حرم: مچید و زییارت خانالاردا یاشایان گویرچین
کرکس: لئش قارتالی، ساققاللی قارتال، توغلو گورتون، چالاغان، قوزغون
گاو میش: جامیش، گامیش، کل
گاومیش دو ساله: آوارا، بالاق
گاومیش نراخته نشده (تخمی): کله، کل
نوزاد گاومیش: پوتوق
گربه: پیشیک، مستان
گربه آبی: سو پیشی یی
گربه پوست پلنگی: تکیر پیشیک
گربه کور: نانکور
گربه ماهی: خول بالیغی، ناققا، ناخا
گربه وحشی: قامیش پیشی یی، دله، واشاق، مییو پیشی یی، یابانی پیشیک
گرگ: جاناوار، قورد، قارا آغیز
گوساله: بوزوو
گوساله گاومیش: پوتوق، آوارا، خوتک / گوساله ماده: دوگه
گوساله نر: جونگه، دانا
گوسفند: قویون
گوسفند پشمی: یونلوک، یون وئرن قویون
گوسفند دنبه دار: دیمیق
گوسفند دو ساله: دویج
گوسفند گوش دراز: کوره قویون
گوسفند نر: قوچ
موش: سیچان
موش آبی: سو سیچانی
موش صحرایی: سیچووول، چول سیچانی، چول کسه نه یی
موش کور: کوسته بک

  • ایرج کوهی طاقچه داش