وبلاگ روستای طاقچه داش

Daş Tarafah Daş kəndidir

وبلاگ روستای طاقچه داش

Daş Tarafah Daş kəndidir

وبلاگ روستای طاقچه داش

دوشیر منیم اورگیمین بندینه
هم شعر یازام همی گدم کندیمه

طاقچه داش دان دانیشام ، یاد الی یم ملتی
دمی یلر گتمه مگیم علتی

گدم چاتام طاقچه داشون اورک آچان داغینا
یکه چیمن اونا بره یولونا

بیر باش ویرام طاقچه داشون دره تپه داغینا
جان و دیلدن بیر اوپیش تورپاغینا

اوشاقلیقم خاطرسی دوشه منیم یادیما
طاقچه داشون ایسی دگه روحوما

یادا دوشه اویناماغیم گزمگیم
لوپورت داشون داشلارینی دوزمگیم

طاقچه داشون قاتیق سوتی کره سی
یاد دان چیخماز پندیر چورک تزسی

کند اوشاقی وطن اونون جانی دیر
کنده گلمگ بیر اجزای قانی دیر

مالک ده اولدون کندی ِ یاد دان چیخارتما
یادوندا قالسون کندی هش نیه ساتما

آخرین نظرات
نویسندگان
۱۹
دی

موسیقی سنتی:

موسیقی محلی بخش ارشق در قالب موسیقی اصیل آذربایجان به عنوان یکی از انواع موسیقی غنی شرقی ، برگرفته از حقایق تاریخی و فرهنگی این خطه است . موسیقی بخش ارشق در دو گروه موسیقی ردیفی یا مقام وموسیقی عاشیقی تقسیم می شود. از ابزار موسیقی این بخش می توان به قاوال که همان دایره آذربایجانی است . بالابان (سازی بادی که چون برای نواختن بن دو لب قرار می گیرند ( به فارسی بالبان و به آذری بالابان ) تار (از سازهای ذهی است که با زخمه نواخته می شود ) دهل ( همان ناقارای آذری‌) و … اشاره کرد.


سنت عاشقی در فرهنگ ترکی آناتولی،آذربایجان و ایران در عقاید شمنی ترکان باستانی ریشه دارد. عاشق‌های قدیم با لغاتی مانند بخشی، دده (روحانی) و اوزان نامیده شده‌اند. انتقال شفاهی فرهنگ، ترویج ارزش‌ها و سننن فرهنگی از جمله وظایف این صنف بود. ٔبر اساس حماسه نامه دده قورقود ریشه عاشقها حد اقل به قرن هفتم میلادی می‌رسد. کتاب دده قورقودشامل ۱۲ داستان راجع به دوران مهاجرت اوغوزها، قبیله‌ای صحرا گرد از ترکان، از آسیای میانه به ترکیه و آذربایجان است. موسیقی عاشیقی به تدریج در طی این مهاجرت بزرگ و چالش‌های منتجه با ساکنین اصلی مناطق تکامل یافت. یکی از مولفه‌های این تکامل پذیرش ارادی اسلام توسط ترک‌ها بود. دراویش ترک، در تلاش برای گسترش دین بین همزبانان کوچ نشین خود، زبان توده‌ها و موسیقی توده‌ای را مؤثر یافتند. بدین‌ترتیب، موسیقی عاشیقی پا به پای ادبیات عرفانی رشد کرده و صیقل یافت. آغاز این همزیستی به زمان خواجه احمد یساوی می‌رسد.

برجسته ترین حادثه در تاریخ موسیقی عاشقیٔ بر تخت نشستن شاه اسماعیل صفوی(۱۴۸۷-۱۵۲۴) بود. شاه اسماعیل پادشاهی شاعر بود که با تخلص ختایی یک دیوان مثنوی در وصف حضرت علی سروده بود. این پادشاه خود را یک عاشیق به حساب می‌آورد، و چنان به این هنر وابسته بود که در شعری همراه داشتن ساز را جز ارکان اربعه انسانیت شمرده است:

Bu gün ələ almaz oldum mən sazım    امروز سازم را به دست می‌گیرم،

Ərşə dirək-dirək çıxar avazım    تا آوازم در افلاک طنین اندازد.

Dörd şey vardır hər qarındaşa lazım    فریاد سر می‌دهم که آدمیت بر چهار رکن است:

Bir elm, bir kəlam, bir nəfəs, bir saz    علم، کلام، نفس، و ساز.

بنا بر نظر فوأد کپرولو در زمان شاه اسماعیل لغت عاشیق جایگزین اوزان شد. در واقع می‌توان گفت که در آذربایجان فرهنگ عاشیقی، در فرم کنونی، یادگار شاه اسماعیل صفوی است.

خواستگاری رسمی وعقدخوانی:

 پس از آنکه دختری مورد پسند قرار می گرفت اقدام به خواستگاری رسمی می شد . علامت قبول ازدواج از طرف خانواده دختر چای شیرین بود و در این روز از اقربای دختر هم عده ای بدین مجلس که به “شیرنی ایچدی” معروف بود ، دعوت می شدند . در این مجلس میزان مهریه و شرایط طرفین و تاریخ عقد مشخص می شد نامزدی رسمی وقتی صورت می گرفت که مراسم مخصوصی به نام “شال اوزوک” انجام یابد اوزوک لفظ ترکی و به معنی انگشتری است و شال به همان معنائی است که در زبان فارسی نیز مصطلح است.


عقدخوانی:

بین نامزدی و عقد خوانی مدت زیادی طول نمی کشید و از کسان طرفین برای مجلس عقد دعوت می شد و این دعوت غالباً از مردان مسن و میانسال به عمل می آمد . عقد خوانی در خانه دختر به عمل می آمد ولی مخارج آنرا خانواده پسر بر عهده داشت . وقتی که صیغه عقد جاری می شد مجلس در سکوت عمیق و روحانی خاصی فرو می رفت و همه به جملات خوانندگان صیغه توجه می کردند . عروس  در اتاق دیگری در وسط پارچه ای که در بالای سر او گرفته بودند می نشست  دو تکه قند را به هم می سائیدند چون صیغه به پایان می رسید همه مبارکباد می گفتند . آنگاه با چای و شیرینی از حضار پذیرائی می کردند .


پارچه کسدی:

قبل از بردن عروس به خانه بخت جشن دیگری گرفته می شد که مختص زنها بود . مراد از این جشن آن بود که کسان طرفین دور هم بنشینند و لباسهای عروس را بریده و بدوزند . ولی در طول زمان این کار صورت تشریفاتی به خود گرفته مبدل به یک جشن رسمی برای نشان دادن لباسها و زینت آلات عروس به دیگران شده بود . در آن مجلس ، که در خانه عروس برگزار می شد . سازنده ها یعنی خوانندگان و نوازندگان زن دعوت می شدند و با پذیرائی های گرم جشن می گرفتند و در ضمن آن لباسها و زینت آلاتی را که خانواده داماد برای عروس آورده بودند به مهمانان نشان می دادند . فردای آن روز کسانی از نزدیکان داماد به اتفاق خیاط به خانه عروس می آمدند و قسمتی از پارچه ها را بریده برای روز عروسی لباس می دوختند .


حنا یاخدی:

حنایاخدی ، شبی بود که فردای آن عروس را به خانه داماد می بردند . این جشن هم در خانه عروس و هم درخانه داماد گرفته می شد . حنا یاخدی خانه عروس مخصوص دختران و زنان جوان بود , چون به دستهای عروس حنا می بستند از این رو آنرا حنا گجه یعنی شب حنا بندان می گفتند . 


شب عروسی:

بردن عروس به خانه داماد غالباً بعد از غروب صورت می گیرد . در زمانهای قدیم بعضی از خانواده ها عروس را با اسب بخانه داماد می بردند ولی بعد ها درشگه جانشین اسب شد و امروزه از ماشین استفاده می کنند . بعد از ظهر روزی که غروب آن عروس به خانه داماد می رفت جهزیه او را به اضافه لباسها و تحفه هائی که از روز نامزدی به بعد برای او آورده بودند ، به خانه داماد می بردند . عروس را مشاطه آرایش می داد و هنگام رفتن او به خانه داماد چادری به سرش می انداختند و زنهای مسنی از خانواده او وی را همراهی می کردند. یکنفر” ینگه” هم همراه آنها می شد تا آداب و مراسم به حجله رفتن عروس را به وی بیاموزد و در برابر کینه توزی احتمالی از او مراقبت کند . موقع رفتن عروس پدر وی ، و در صورت نبودن او برادربزرگ یا عموی او ، دم در خانه دعای خیر می داد و خوشبختی او را آرزو می کرد . در خانه داماد معمولاً شام تهیه می شد و از مردان و زنانی از بستگان طرفین دعوت به عمل می آید . رسم براین بود که داماد سه تا سیب به پشت عروس بزند و به سر او نقل و نبات بریزد و پول نثار کند . در مدخل راهروی ساختمان مجموعه یا طشت مسین می گذاشتند تا عروس از روی آن بگذرد و مثل مس در آن خانه محکم بماند .



اوز آشدی:

عروس از ساعت ورود روی خود را از دیگران ، یعنی مردان و زنان خانواده شوهر ، می پوشانید و روز اول برای آنکه نزد مادر شوهر یا خواهران وکسان داماد چادر از سر او بردارند هریک از آنها چیزی به وی هدیه می دادند . این هدیه بسته به تمکن مالی خانوادگی فرق داشت و در خانواده های متمکن سکه طلا بود و آنرا “اوز آشدی” می گفتد یعنی رونما .


بنده تخت:

چون انتظار ورود مهمان برای خانواده داماد درمدت یک هفته و ده روز اول کار مشکلی بود لذا بعدها روز سوم عروسی را با اصطلاح عوامانه بنده تخت که تحریف شده عبارت “بانو به تخت” است بدین کار اختصاص دادند و بعد از ظهر آنروز را به طور رسمی برای پذیرائی از مهمانان مشخص ساختند .


ایاغ آشدی:

پس از پایان این قبیل مراسم ، عروس و داماد به قصد بازدید به خانه های منسوبان و دوستان خود می رفتند. بعد از این بازدیدها تشریفات ایاغ آشدی آغاز می شد و آن عبارت از مهمانی هائی بود که خویشان و دوستان عروس و داماد ، متناسب با درجه نزدیکی که با آنها داشتند ، به افتخار آنان ترتیب می دادند و از خانواده های طرفین نیز دعوت می نمودند .


غذاهای محلی:

ازغذاهای محلی این منطقه می توان به آش شیر-آش دوغ-کوفته- سبزی قورمه-رشته پلو-آبگوشت-آش اوماج-آش یارما-خشیل-گویماق...اشاره کرد.از لبنیات این روستا می توان به شیر-سرشیر-کره- ماست -موتال پنیری-شورآب پنیری-انواع نانهای سنتی ازجمله ایشدی فطیر-أگیردگ-کوکا-حلوای دوشاب-حلوای زعفرانی وانواع مرباکه می توان به مربای گل محمدی-مربای سیب-مربای به-مربای گلابی...اشاره کرد.


بازیهای سنتی,گیزیلین پاچ:

معادل فارسی این کلمه “قایم موشک بازی” است و ترتیب بازی نیز تقریبا به همانگونه می باشد . در این بازی دسته ای از کودکان یک نفر را از بین خود وادار به بستن چشم یا روی کردن بدیوار می نمودند. آنگاه خود بی سر و صدا و به نحوی که او در نیابد از کنار وی دور شده هر یک در جائی پنهان می گشتند دقایق بعد آنکه چشمش بسته بود با صدای بلند داد می زد “گیزلین پاچ و گلدیم قاچ” و بلافاصله در پی جستجوی آنها به اینطرف و آنطرف می رفت و در یک مدت متعارف اگر موفق یافته یکی از آنها را پیدا می کرد برنده می شد و الا بچه ها از مخفی گاه خود در آمده به محل اولیه باز می گشتند .


چیلینگ آغاج:

نام فارسی آن “الک دولک” است ولی طرز بازی آن دو در روستاو تهران با هم فرق داشت . وسیله این بازی دو تکه چوب دستی یکی بطول تقریبی ۷۵ و دیگری ۲۰ سانتیمتر بود که اولی را “آغاج” بمعنی چوب و دومی را “چلینگ” می گفتند . این بازی در روستا دو مرحله داشت “توخماغی” و “یانی” در قسمت اول بازی که نوبت بازی با او بود آغاج را از یک سر در کف دست طوری می گرفت که دو سه سانتی متر آن در بالای دست و بقیه در زیر دست او رو به پائین قرار گیرد آنگاه چیلینگ را بر روی آن دست و پشت بر آمدگی چوب می گذاشتند و سپس آنرا به هوا می انداختند و با پائین چوب محکم می زد .

تکسن جوت:

با خوراکیهائی مثل نخود چی و کشمش صورت می گرفت و یکی از بازیکن ها از آنها را در مشت بسته خود گرفته از دیگری می پرسید “تک سن جوت” یعنی تعدادی که در دست اوست طاق می باشد یا جفت ؟ اگر جواب طرف با آنچه که در مشت او بود مطابق در می آمد برنده می شد و آن مقدار نخود چی یا کشمش را که در دست وی بود از او می گرفت . اما اگر جواب او با آن مطابق در نمی آمد بازنده می شد و به همان تعداد از آن خوردنی به وی می داد .


بش دآش:

نحوه بازی چنین بود که یکی از آنها که نوبت بازی با او بود پنج سنگ مزبور را در کف دست گذاشته همه را با هم رو به بالا در هوا می انداخت و بلافاصله پشت همان دست گذاشته همه را با هم رو به بالا در هوا می انداختند و بلافاصله پشت همان دست را برای گرفتن آنها در مسیر سقوط آنها قرار می داد . اگر سنگها ولو یکی از آنها در پشت دست قرار می گرفت همانها را بهمان شکل باز در هوا می انداخت و این بار با کف دست آنها را می گرفت در حرکت سوم و چهارم و پنجم هم سنگها را در زمین می ریختند و یکی از آنها را برداشته به هوا می انداختند و تا گرفتن آن سنگهای روی زمین را ابتدا دو تا دو تا بعد سه تا و یکی و بالاخره هر چهار تا را یکجا از زمین برداشته با همین دست که سنگها در آن بود سنگی را که از هوا پائین می آمد می گرفتند اگر موفق باین کارها نمی شدند خودشان می مردند و بازی را تحویل طرف می دادند . در مرحله ششم نوبت تعویض سنگها بود بدین معنی که سنگها را همچنان در زیر زمین می ریختند و یکی را برداشته به همان شکل به هوا می انداختند و تا گرفتن آن یکی از سنگها را برمی داشتند . در نوبت دوم که سنگها را به هوا می انداختند آنرا که از زمین برداشته بودند با یکی از سنگها که در زمین بود عوض می نمودند و بدین طریق پس از آنکه یک یک آنها را تعویض می کرد مرحله هفتم بازی آغاز می گردید . در این مرحله هم سنگها را به زمین ریخته یکی را برمی داشتند . آنگاه دو انگشت بزرگ و ابهام را بصورت دروازه ای در مقابل آنها می گذاشتند و در فاصله ایکه سنگ برداشته شده را که به هوا انداخته بودند ، بگیرند . سنگهای روی زمین را یک یک با دست دیگر زده از آن دروازه می گذرانیدند . در مرحله هشتم سنگها را در کف دست گذاشته یکی را به هوا انداختند و تا گرفتن آن سنگهای دیگر را یکجا روی زمین می گذاشتند و با ر دیگر آن سنگ را که گرفته بودند به هوا انداخته تا پایین آمدن آن چهار سنگ دیگر را یکجا از زمین برداشته و سنگ به هوا انداخته شده را نیز می گرفتند . اگر این مراحل بپایان می رسید آن یکی برنده می شد و هر گاه در وسط بازی با اصطلاح خودشان می مرد بار دیگر که نوبت به او می رسید از همانجا که مانده بود بازی را تعقیب می نمود .


  • ایرج کوهی طاقچه داش
۲۸
اسفند


با سلام-در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک
و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما سروران گرامی داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی
، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندیم.

بایرامیز موبارک ! اوره یینیز اومودلو، اومودلرینیز آتلی، سئودانیز قانادلی، سئوینجیز قاتلی، سوفرانیز دادلی، مکانیز تختلی، عومرونوزبختلی، ائوینیز برکتلی اولسون
.

گلیر نوروز بایرامی – عید نوروز می آید

آچیلار گول له ر هامی – تمامی گلها شکفته می شوند

ساخلا گلین آنامی – ای عروس مادرم را به تو می سپارم

آنامی، هم آتامی – هم مادرم و هم پدرم

نوروز گلیر، یاز گلیر – بهار به همراه نوروز می آید

نغمه گلیر، ساز گلیر – ساز و نغمه می آید

باغچالاردا گول اولسون! – در باغچه ها گل بشکفد

گول اوسته بولبول اولسون! – در روی گل نیز بلبل می نشیند

نوروز، نوروز خوش گلدین – ای نوروز خوش آمدی

خوش گلدین، بوش گلدین – خوش آمدی، تهی آمدی

بوش گلدین، دولو گلدین – تهی آمدی ، لبریز آمدی

بول گلیدن، سولو گلدین – لبریز آمدی، پربرکت آمدی


بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا

نوروز گولو ، قار چیچه یی چیخاندا

آغ بولودلار کوینک له رین سیخاندا

بیزده ن ده بیر یاد ایله یه ن ساغ اولسون

دردله ریمیز قوی دیکیلسین داغ اولسون

یومورتانی گویچه ک گوللو بویاردیق

چاقیشدیریب سینانلارین سویاردیق

اویناماقدان بیرجه مه یه ر دویاردیق

بیزده ن ده بیر یاد ایله یه ن ساغ اولسون

دردله ریمیز قوی دیکیلسین داغ اولسون

ایرضا منه نوروز گولو ده ره ردی

نوروز ائلی خرمنده ول سوره ردی

گاهدان یئنیب کوله ش له رین کوره ردی

داغدان دا بیر چوبان ایتی هوره ردی

اوندا گوردوم اولاق اولق ساخلادی

داغا باخیب قولاخلارین شاخلادی



  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۷
اسفند



آراچی گوگلی گن اولور

ترجمه: میانجی دست و دل باز باشد


آرا قاریشیب مذهب ایتیب

نظیر: جهان درهم افتاده چون موی زنگی کی به کیه


آرالیق آتی کور فاتی

منظور: مراد آنکه شغل حسابی ندارد


آرالیق سوزی او یاخار

ترجمه: اراجیف خانه ها خانه ها بر باد می دهد


آراندا خرمادان اولدوم ییلاقدا بوغدادان

نظیر: هم از شوربای قم ماند هم از هلیم کاشان


آرپا اکن بوخدا بیشمز

نظیر: ای نور چشم من به جز از کشته ندروی (حافظ)


آرپا چوره کی تورش ایران آدون ندور خانلار خان

ترجمه: عنوانش بیگ است خوراکش نان جوین و دوغ


آرپادان بوغدادان الیم چیخدی امیدیم سنه قالدی داری خرمنی

ترجمه: دستم از گندم و جو تهی است تنها امیدم به خرمن ارزن مانده است


آرپانن دنی قزلدور سامانی گوموش

ترجمه: جو را دانه زر و کاه سیم است


آداما سوزی بیر یول دییه لر

نظیر: اسب نجیب را یک تازیانه


آدامی پالتارینان تانیمازلار

نظیر: اگر با خرقه کس درویش بودی رئیس خرقه پوشان میش بودی


آدامی تانیه ن یرده قورد یسین

ترجمه: آدمی را جایی که می شناسن گرگ بخورد


آدامن سفیهی شاطر اولار ایتین سفیهی تازی

ترجمه: آدم سفیه شاطر می شود و سگ سفیه تازی


آدون ندیر داش دمیر یو موشانسان یوموشانسان

ترجمه: اگر از آهن سخت تر هم باشی آخر سر نرم می شوی


آدون هیبت لی دور یا منی قورخودوسان ؟

مورد استعمال: چرا داد می زنی مگر خیال می کنی که خواهند ترسید


آدین دیمه قوی بلیمه

نظیر: نامش را نیار خودش را بیار


آرا خلوت تولکی بیگ

نظیر: مهر درخشنده چو پنهان شود شب پره بازیگر میدان شود


 آدام بیلمز هانسی سازیینَن اویناسون

نظیر: نمی دانم با کدام سازش برقصم.


آدام دانشا دانشا اشک قاپا قاپا

ترجمه: آدمیان با صحبت و خران با گاز گرفتن مانوس شوند.


آدم گره ک یا مکتبخانه دان چیخا یا دیوانخانه دان

نظیر: دبستانی که باز می شود در زندانی بسته می شود.


آدام مین آجینی اودار بیر شیرینین خاطرینه

نظیر: عیبش را بگفتی هنرش نیز بگو


آدام وار کی قال ایلن قول تاپار ، آدام وار کی آقچه ایلن پول تاپار

ترجمه: اشخاصی هستند که با حرف برده پیدا کنند و نیز اشخاصی هستند که با صرف سیم پول پیدا کنند.


آداملیقی آدامنان ایسته خوش اییی قزل گولدن

نظیر: آدمیت را از آدم بخواه و بوی خوش را از گل سرخ


آجن قارنی دویار گوزی دویماز

نظیر: حریص دائم در غم است هر چه دارد پندار کم است.


آچیق آغز آج قالماز

ترجمه: دهن باز بی روزه نماند.


آچلمامش سفره نین عیبی اولماز

نظیر: سفره نگسترده بوی مشگ دهد.


آچلمامیش سفره نین بیر عیبی وار آچلمیشین مین

نظیر: چو در بسته باشد که داند که گوهر فروش است یا پیله ور.


آختاران تاپار

نظیر: جوینده یابنده است.


آدام آداما گره کدور

نظیر: الانسان مدنی بالطبع


آدام آلتیندا سوز قازان آلتیندا کوز

ترجمه: فرمایشهای چون خودی مانند اخگر زیر دیگ سوزان است.


آللاه‌دان اوزولمییه نه اؤلوم یوخدور. 

«کسی(بیماری) که امیدش را از خدا قطع نکرده نمی‌میرد.» 


آت آلمامیش آخیر چکیر. 

«قبل از اینکه اسب را بخرد آخورش را می‌سازد.» 


آتامین اؤلمه گیند‌ن قورخمیرام، قورخیرام عزرائیل قاپیمی تانییا. 

«از مرگ پدرم نمی‌ترسم ‏‏،ترسم از این است که عزرائیل در خانه‌ام را بشناسد.» 


آج تویوق یاتار یوخودا داری گوره ر. 

«مرغ گرسنه در خواب ارزن میبیند.» 


آدون ندی رشید بیرین دئ، بیرین ائشید. 

«یکی بگو، یکی بشنو» 


آز دانیش ناز دانیش. 

«کم گوی و گزیده گوی.» 


آغاج بار گتیردیکجه باش اگر. 

«درختی که بارش بیشتر باشد بیشتر خم می‌شود.» 


آغاجی ایچیندن قورد یئیه‌ر. 

«کرم درخت را از درون می‌خورد.» 


آغریمایا‌ن باشا دسمال باغلامازلار. 

«به سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند.» 


آغرییان دیشی چکرلر. 

«دندانی را که درد می‌کند باید کشید.» 


اوغری پیشیک آغاج گورجک قاچار 

«گربه دزده چوب ببینه فرار می‌کنه» 


ایلان هر یئره اگری گدر، اوز یوواسینا دوز گدر. 

«مار هر کجا که کج بره ، خونه خودش راست میره. »


اوز گوزینده دیرگی گورمور ، اوزگه نین کینده توکو گورور. 

«تیر را در چشم خود نمی‌بیند ولی مو را در چشم دیگری می‌بیند.»


اولی دوروپ مرده شیری یویوور. 

«مرده بلند شده داره مرده‌شور رو غسل میده.» 


اول قارداشلیغوی ثابت ائله سورا ارث و میراث ایسته 

«اول برادریتو ثابت کن بعد ادعای ارث بکن.»


باغدا اریک واریدی سلام علیک واریدی، باغدان اریک قورتولدو سلام علیک قورتولدو. 

« تازمانی که سود میرسد دوست است.»


بورنو یئللی دیر. 

«دماغش باد دارد.» 


بورنوندان توتسان جانی چیخار. 

«اگر دماش را بگیری جانش در می‌آید.» 


بو گونون صاباغی دا وار. 

«امروز فردایی هم دارد.» 


بیر باشی وار مین سئوداسی. 

«یک سر دارد و هزار سودا.» 


بیرلیک هاردا دیرلیک اوردا. 

«یکدلی هرجا که باشد زندگی آنجاست.» 


بیچاق وورسان قانی چیخماز. 

«چاقو بزنی خونش در نمی‌آید.» (کنایه از عصبانیت)


هامیسی بیر بئزین قیراغیدی. 

«سروته یه کرباسه» 


تاری یازانی بنده پوزا بیلمه ز. 

«سرنوشت را نمی‌شود تغییر داد.» 


تولکویه دئدیلر هانی شاهدون دئدی قویروغوم. 

«به روباهه گفتن شاهدت کیه؟ گفت: دمبم.» 


جان وئره‌ر مال وئرمه ز. 

«جانش را بگیر ،ولی مالش را نگیر.» 


جوجه نی پاییزین آخریندا سایارلار. 

«جوجه را آخر پاییز می‌شمارند.»


چالما قاپیمی ، چالارلار قاپیوی. 

«درم را نکوب ، در تو را هم می‌کوبند».( آزارم نده کسی هم ترا آزار خواهد داد) 


چوخ گزه‌ن چوخ بیلر. 

«جهاندیده بسیار می داند.» 


حاجی له‌لین آرتیخ بالاسی. 

جوجه اضافی لک‌لک .( جوجه‌‌ای که خود لک‌لک از لانه بیرون پرت میکند) 


دمیر قاپی نین تخته قاپی یا دا ایشی دؤشر. 

«در آهنین هم روزی کارش به درب چوبی می افتد.» 


دوشانا دئییر قاچ ، تازی یا دئییر توت. 

«به خرگوش میگه بدو، به سگ تازی میگه بگیر.»

 

دوه یه دئدیلر بوینون اگریدی ، دئدی هارام دوزدور کی بوینوم اگری اولا. 

«به شتر گفتند که گردنت کج است ، گفت کجایم صاف است ؟»


ده لی دلی نی گورنده ، چوماغین گیزله در. 

«دیوانه که دیوانه ببیند چماقش را قایم میکند.»

 

دولت دوشانی ارابا ایله توتار 

«دولت خرگوش را با ارابه میگیرد.» 


سوزی آت یره صاحبی گوتوره ر. 

«حرف را بینداز زمین صاحبش برداره»

 

سن چوره گی آت سویا ، بالیق بیلمسه ، خالق بیلر 

«تو تکه نان را در آب بریز اگر ماهی نفهمد ، خدا میفهمد.» 


ساخلا سامانی ، گلر زامانی 

«کاه را نگه دار وقت استفاده آن میرسد»


هیچ کیم اوز قاتیقینا تورش د ئمز. 

«هیچکس به ماست خودش ترش نمی‌گه.» 



  

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۶
مهر

به نام خدا


 در سال 1346 در روستای طاقچه داش ارشق از توابع شهرستان مشگین شهر کودکی به دنیا آمد که پدر بزرگش نام او را علی گذاشت علی پنجمین فرزند خانواده بود، پدرش آقای عبدالکریم کوهی کشاورز و مادرش گوشواره خانم روح نوازخانه دار بودند، وضعیت آنها هم از لحاظ اقتصادی وهم از لحاظ اجتماعی در سطح خوبی قرار داشت و درمیان اهالی روستا احترام خاصی داشتند و این به نوبه ی خود ناشی از احترام گزاردن آنها به دیگران بود


علی در دوران خرد سالی با دوستان خود ابوذر و یاورهمبازی بود، بازی های کودکانه آنها سرشار از لذت و شادمانی بود علی دردوران خرد سالی از توجه خاص پدر و مادرش بهره مند بود. مهر 1353 از راه رسید، نبود مدرسه و امکانات باعث شد تا علی دوران ابتدایی را در سه مدرسه تجربه کند، او سال اول را در مدرسه روستای طاقچه داش ادامه داد. وضعیت درسی او نیز خوب بود اما او فقط تا پنجم ابتدایی موفق به ادامه تحصیل شد و به دلیل نبود مدرسه راهنمایی حتی در روستای همجوار از ادامه ی تحصیل باز ماند این در حالی بود که او علاقه ی وافری به درس و مدرسه داشت. بعد از آن علی در کنار پدر به کارهای کشاورزی و دامداری مشغول شد. دوران کودکی علی دوران خاصی بود از همان کودکی رفتار و شخصیت او درحال تغییر و تحول بود هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ فرهنگی و حتی سیاسی از برنامه های دینی او می توان به نمازهای اول وقت، رفتن رفتن به مسجد و شرکت در مجالس و مراسم آن اشاره کرد او اوقات فراغت خود را نیز با دوستانش فوتبال بازی می کرد در سال های انقلاب با اینکه سن کمی داشت ولی دوستدار امام خمینی (ره) و موافق اهداف ایشان بود، همیشه به سخنرانی های ایشان گوش داده و حتی مخفیانه عکس ایشان را به دیوارها می چسباند.بر پایه ی این تکامل شخصیت روابط و رفتارهای پسندیده ای نیز داشت آقای عبدالکریم کوهی پدر شهید دراین مورد می گوید: " با همه مهربان و مأنوس بود، پدربزرگش را بیشتردوست داشت و او نیز علاقه ی زیادی به علی داشت در رابطه با خویشاوندان و همسایگان نیز رفتار پسندیده ای در پیش می گرفت و به خاطر این اخلاق پسندیده و مهربانی ها و محبت ها همه او را دوست داشتند از دوستان دوران نوجوانی او می توان به یاور رفیعی که همبازی دوران کودکی نیز بود و امیر شیری اشاره کرد که دوستی شان تا مدت های مدیدی ادامه داشت برخورد او با دوستانش نیزدرعین حال که صمیمانه بود اما توأم با احترام نیز بود، مشکلاتش را با صبر و حوصله حل می کرد و همه را به صبر دعوت می نمود یکی از آرزوهای علی تشکیل خانواده بود.


 سال 1365 بود که سن سربازی او فرا رسید او که مدت ها منتظر فرصتی برای رفتن به به جبهه بود با رسیدن موعد سربازی مشتاقانه برای رفتن اقدام کرد، او جنگ تحمیلی را جنگ کفر و اسلام می دانست و همه را حضور در جبهه دعوت می کرد او حضور در جبهه را وظیفه ای واجب تلقی می کرد، به هر حال سال 65 بود که برای دفاع از کشور اسلامی خود از طریق ارتش عازم جبهه های حق علیه باطل شد و به عنوان رزمنده مشغول خدمت گشت، محبت و مهربانی او در جبهه شامل حال دوستان و همرزمان نیز می شد دوستان و همرزمان مدام از مهر و مهربانی او می گفتند علی در هر بار که به مرخصی می آمد به همه ی فامیل ما سر می زد، صله ی رحم از خصوصیات بارزی است که پدر شهید از آن یاد می کند.


 علی پس از 14 ماه حضور در مناطق جنگی در 1366/04/08 در حالی که 20 سال داشت در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق در اثر اصابت ترکش به بدن در منطقه ی کلازرد استان کردستان به مقام والای شهادت نایل شد همه ی روستائیان از شهادت او متاثر و بسیار غمگین شدند پیکراو با تشییع آشنایان و دوستان درقبرستان عمومی روستای طاقچه داش مشگین شهر به خاک سپرده شد.


 روحش شاد و یادش گرامی باد.


منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران.

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۵
مهر

شهید علی کوهی در دهم مهر ماه سال هزار و سیصد و چهل و شش که آغاز فصل پاییز و شروع سال تحصیلی در خانواده ای از پدر ومادری بنام آقای عبدالرحیم کوهی و خانم گوشواره روح نواز که دارای نه فرزند می باشند خداوند منان به این والدین محترم پنجمین فرزند را عطا می کند. مادرش می گوید: از همان بچگی که متولد شده بود فهمیدم و می گفتم که: در پشت حضرت امام (ره) این است که می ماند.

خانواده شهید علی کوهی دارای وضع زندگی از لحاظ اقتصادی ودر آمدی ومعیشتی که در وضع خوبی بودند. آن طور که مادرش اظهار نموده بود. کم کم این فرزند رشید و وفادار امام بزرگ می شود و والدین او، ایشان را به مکتب خانه می فرستادند تا در مکتب حق واسلام وکلمه توحید خدا رشد وپرورش یابد. مادرش از دوران خردسالی ایشان که به مکتب خانه رفته است چنین می گوید: علی را به مکتب خانه فرستادیم. مربیش می گفت: خیلی زرنگ است. در دوران خردسالی علی خود را با بچه های کوچه وروستا سرگرم می کرد وبا آنها بازی می کرد. این فرزند رشید اسلام که در دامان سرسبز سبلان از روستای طاقچه داش از توابع شهرستان مشکین شهر اردبیل که متولد شده است حالت کم کم پا به عرصۀ علم و دانش می گذارد و وارد مدرسه ابتدایی که بنام مدرسه شهید علی کوهی برای ادامۀ تحصیل در مقطع ابتدایی مشغول می شود. مادرش خاطره ای از دوران تحصیل ایشان در این مقطع چنین بیان می کند و می گوید: او در مدرسه شهید علی کوهی درس می خواند و درسش هم خوب بود. مادرش در ادامه چنین گفت: یک روز که به مدرسه می خواست برود. دیر رفت همه دوستانش رفته بودند. من دنبالش رفتم و گفتم: که چرا دیر رفتی و مدرسه ات دیر شده است او بدو، بدو رفت.

رابطۀ او با کودکان و همبازی های خویش خیلی قشنگ بود. مادرش از دوران کودکی ایشان تعریف می کند و می گوید: شهید خیلی قهر می کرد با شکم گرسنه گوسفندان را به چرا می برد. یک روز رفتم به دنبال او ایشان را در کوهها پیدا کردم خیلی گشتم تا توانستم او را پیدا کنم، گفتم: علی صبحانه ات را بخور موقع برگشتن علی گفت: مادرجان تو برو من گوسفندان را به روستای دیگری می برم.

با گذشت روزها و ماهها و سالها این عزیز سفر کرده از وطن خویش (علی کوهی) بزرگ می شود و دورۀ نوجوانی که مشغول به فعالیتهای مذهبی در مسجد بود و سینه زن و زنجیرزن نیز بود در کنار این فعالیتها به ورزش فوتبال نیز می پرداخت. مادرش می گوید به خاطر علاقه ای که به اسلام و دین داشت و حالا هم دیگر بزرگ شده بود. احساس کردم که در رفتار و شخصیت ایشان نیز تغییر و تحولی ایجاد شده است.

یک روز علی آمد و به من گفت: من دیدم در برابر برادر بزرگم چه زجرها کشیدی و دیدی من یک سال پیش باید به جبهه می رفتم. رابطه اش با والدین و با همه دوستان و آشنایان نیز خیلی خوب و صمیمی بود. در کارهای کشاورزی به پدرومادرش کمک می کرد. مادرش می گوید: وقتی که از جبهه می آمد به همه فامیل ها سر می زد. همه از ایشان تعریف می کردند. مهربان و با محبت بود. یکی از صمیمی ترین دوستان او بهروز کوهی، یاور رفیعی و میرزاعلی شیری بود. بیشتر به والدین و به همه بزرگتر از کوچک تا بزرگترهایش احترام می گذاشت. مادرش از نحوۀ مرخصی گرفتن و آمدن او از جبهه چنین می گوید: یک روز به علی گفتم: چطوری اومدی گفت: از کردها اسلحه خرید می کنم تا دشمن را بکشم و جونم را سالم نگه دارم.

ازچپ زنده یادشهید علی کوهی،نفرنشسته 

ایثارگر امیرشیری،ازراست ایثارگر تقی نوری.

امّا این شهید والا مقام برای دفاع از کشور و اطاعت از ولایت فقیه و امام (ره) وارد جنگهای حق علیه باطل می گردد. که نظرش از مادر این دلاور و شجاع مرد اسلام پرسیدیم؟ مادرش در پاسخ گفتند: نظرش (شهید علی کوهی) درباره جنگ و جبهه این بود که می خواهم شهید شوم و از کشورم دفاع کنم.

مادرش در ادامه صحبتهایش چنین افزودند: بعد از اینکه پسر بزرگم به خدمت رفت وسپس به مرخصی آمد ایشان نیز به جبهه اعزام شدند بعد از چهار سال دوباره به خدمت رفت در جبهه بعنوان آرپی جی زن فعالیت می کرد موقعی که می خواست به جبهه برود به مادرش گفته بود: مادر جان می خواهم بروم مرا دعا کن، گرچه شهید شوم یا نه، من راه امام حسین را می روم. هر وقت می آمد به من می گفت: مادر جان از قدیم برایم بگو تا سرگرم شوم. اگر ناراحتی ومشکلی هم پیش می آمد او کمتر ناراحت وعصیانی می شد.

آنطور که مادرش می گوید: پنج دقیقه عصبانی وناراحت می شد. دوست داشت درآینده راننده بشود. بزرگترین آرزویش شهادت بود که به آن نیز رسید به علاوه آرزوی دیگر او ازدواج بود که چنین مادرش آن را تعریف می کند. اوبچه بود پسرعمه اش یک روزی به دایی اش گفت: من وعلی را دایی جان زن بگیر،دایی اش در پاسخ گفته بود: بروید سربازی تان را تمام کنید و بعد ازدواج کنید. ایشان خیلی با محبت بودند که مادرش این ویژگی او را خیلی دوست داشت. سرانجام وقتی به آرزوی دیرینه خود ( شهادت) رسید. همه از شهادت ایشان حتی دوستان و روستا واهالی آنها ناراحت شدند و اهالی روستا مهمانها را خودشان بدرقه کردند. مادرش می گوید: ایشان بعد از شهادت خیلی تأثیر روی من گذاشت هیچ چیز از دولت نمی خواهیم بعد از علی دنیا برایم ارزش ندارد. حتی مادرش می گفت: بعد از شهادت ایشان گفتم: که نمی خواهممال دنیا را. گفتم: چرا که این چیزها را دیگر فراموش کردم هیچ چیز جای علی را برایم پر نمی کند. آقای قربانعلی کوهی عموی شهید علی کوهی از خصوصیات اخلاقی ایشان چنین می گوید: ایشان (علی کوهی ) خیلی مهربان و دلسوز بود. رفتار فوق العاده ای داشت به همه ما کمک می کرد.

همیشه از اول وقت نمازش را می خواند و صدای دلنشین و قشنگی داشت. همیشه قرآن را به صوت می خواند با مردم دهات خوب رفتار می کرد. به پدرو مادرو پدربزرگش و مادربزرگش احترام خاص می گذاشت. ایشان وقتی که بیکار می شد. می آمد پیش من و پدربزرگش مساله ای را طرح می نمود و از ما می پرسید در جواب سوالش خیلی دقیق بود حتی اول از من می پرسید تا جوابش را می گفتم. بعد همین مساله را از پدربزرگش می پرسید: اگر جواب یکی نبود مساله را پیگیری می کرد که کدام جواب درستتر است ایشان 16 سال سن داشت که ما جوانان دهات به جبهه اعزام شدند و رفتند. عمویش از زمان اعزام شدن ایشان به جبهه خاطره ای را چنین بیان می کنند: ایشان خیلی اصرار کردند که با جوانان به جبهه بروند ومی گفتند من هم می روم اوّل نمی گذاشتند برود ولی بعد از جبهه آمده بود خیلی خوشحال بود. می گفت: بهترین خاطره ای که دارد همان جبهه رفتن است. می گفت: نمی خواهم دیگر به مرخصی بیایم. عموی ایشان آقای قربان علی کوهی از آخرین باری که این شهید والامقام که به مرخصی آمده بود خاطره ای را تعریف می کند ومی گوید: اون روز از همه ما عکس انداخت ما را سوار اسب کرد مادرم که نان می پخت عکسش را انداخت بعد از همه ما حلالیت خواست. گفت: من دیگه برنمی گردم. گفتم: از این حرفها نزن انشاء الله برمی گردی. گفت: عموجان من هم مثل جوانان دلیر و با ایمان به خاطر اسلام وکشور خودم شهید می شوم. من همین احساس را می کردم چون در خواب دیدم که ایشان زخمی شده ولی نفسش می آمد دیدم یکمی نفسش قطع شد. من افتخار می کنم که برادرزاده ام در راه دین اسلام شهید شد.

 عموی ایشان خاطره جالبی از برنده شدن ایشان در مسابقات چنین تعریف می کند ومی گوید: خاطره ای که از ایشان دارم این است که دفعه دوم بود که به مرخصی آمده بود. جوانان دهات مسابقه اسب سواری می کردند. ( مسابقه اسب سواری ) ایشان هم آماده شد. تا در مسابقات شرکت کند. ولی اسبش تنبل بود. از همه عقب تر بود از اسب پرتاب شد. اسب من را از من گرفت. بعد از چند دقیقه دیدم از همه جلوتر رفت واولین نفر بود که برنده شد. گفتم: علی جان انشاء الله که سربازی را تمام شد این اسب را به تو می دهم. اما او در بزرگترین مسابقه خداوندی که شهادت بود به آن رسید.

این شهید بزرگوار در روستای طاقچه داش از شهرستان مشکین شهر به خاک سپرده می شود.

تاریخ تولد :1346/07/10

تاریخ شهادت : 1366/04/08

محل شهادت:منطقه کلازرد استان کردستان

محل آرامگاه :اردبیل - مشگین شهر -روستای طاقچه داش

 روحش شادو یادش گرامی باد.


منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۱
مهر
آهو: جئیران، مارال، قیزال، کوپکر (نوعی آهو)
آهو بره (بچه): جویور، اه یلیک
آهو ماده: ینک
اردک: اؤردک، بیلی
اردک ماهی: دورنا بالیغی
اردک نر: سونا
اردک وحشی: چؤل اؤرده یی
از انواع اردک ها: آینالی، گوله ین قوش، فیتله ین جوره، جوره
اسب: آت
اسب ابلق: گه ین آت
اسب اصیل: جنیس آت
اسب باری (بارکش): انک، یابی، یوک آتی
اسب به رنگ زرد و روشن: قولا
اسب بور: آل آت
اسب پروار: کوهلن آت
اسب رام نشده: قارا یهر، قولان، داش تولک
اسب آبی: دنیز آیغیری، دنیز آتی
اسب سرخ موی: کهر، کورن آت
اسب گاوی: قوشقو
اسب ماده: قولون لو
اسب مسابقه: جیدیر آتی
اسب نر: آیقیر
اسب یدک: کوتل
کره اسب: دایچا، قولون
الاغ: ائششک، اولاق، اوزون قولاق
باز: توغان (دوغان)، سونقور، شونقار، شاهباز، قیرغی، قیزیل قوش، ال قوشو، اوچوقوش، لاچین، ترلان، باز
شیر: آسلان
ببر: قاپلان
بز: کئچی
بز شش ساله: آزمان
بز کوهی: الیک، گییک، قارپاچا، داغ کئچی سی
بز نر: تکه، سییز، ئرکج
بز یکساله: چپش
بزغاله: کئچی جیک، وْغلاق
بلبل: بولبول
بلدرچین: بیلدیرچین
جغد: بایقوش، یاپلاق، گئجه قوشو، بایقو، یاراسا
گنجشک: سئرچه
جوجه: تویوق بالاسی، یاورو، قوش جوغاز، جوجه
جوجه پر در نیاورده: اتنه، اتجه، اتجه بالا، زیلغا، اتمتن، توکلسه میس قوش بالاسی
جوجه خروس: بئچه، چورپا، چولپا
جوجه مرغ: فره
جوجه تیغی: کیرپی
خروس: خوروز
خروس جنگی: دالاشقان خوروز
خرگوش: دووشان
خرگوش اهلی: آدا دووشانی
بچه خرگوش: دووشان جیق
خرمگس: موزالان، بویه لک، آت میلچه یی، گیگووون
خفاش: یاراسا، پالاز قولاق، گئچه قوشو
خوک: دونوز، دونقوز، پورسوق، قانماز
خوک آبی: سو پیشی
خوک بچه: چوشقا
خوک وحشی: قابان
روباه: تولکو، شله قویروق
راسو: میشووول
شاهین: یتی قانادلی، آلیجی، ییرتیجی، قوش
از انواع شاهین ها: قاراقوش، قارتال، قیرغی، توغان، دوغان، ترلان، سونقور، شونقار، کرکینجک، لاچین
شتر: ده وه
شتر ماده: آروانا، دیشی ده وه، هاچامایا
شتر نر: ائرکک ده وه
شتر نر جوان: بوغور
شترمرغ: ده وه قوشو
طاووس: توووز
عقاب: قارتال، قیزیل قوش، قارا قوش
قوچ: ائرکک قویون
قوچ وحشی: آرغالی، آرخا
قورباغه: قورباغا
قورباغه خشکی‌زی: قورقور باغالاری
بچه‌ی قورباغه: چومچه قویروق
کلاغ: قارغا
کلاغ رنگی: زیبیل لیک تویوقلاری
کلاغ زاغی: دولاش، دولاشا
کلاغ سیاه: زاغ، قارقارغا، قوزغون
کلاغ سیاه و سفید: آلا قارغا
کبک: ککلیک، چیل
کبوتر: گؤیرچین
کبوتر چاهی (صحرایی): آلاباختا
کبوتر حرم: مچید و زییارت خانالاردا یاشایان گویرچین
کرکس: لئش قارتالی، ساققاللی قارتال، توغلو گورتون، چالاغان، قوزغون
گاو میش: جامیش، گامیش، کل
گاومیش دو ساله: آوارا، بالاق
گاومیش نراخته نشده (تخمی): کله، کل
نوزاد گاومیش: پوتوق
گربه: پیشیک، مستان
گربه آبی: سو پیشی یی
گربه پوست پلنگی: تکیر پیشیک
گربه کور: نانکور
گربه ماهی: خول بالیغی، ناققا، ناخا
گربه وحشی: قامیش پیشی یی، دله، واشاق، مییو پیشی یی، یابانی پیشیک
گرگ: جاناوار، قورد، قارا آغیز
گوساله: بوزوو
گوساله گاومیش: پوتوق، آوارا، خوتک / گوساله ماده: دوگه
گوساله نر: جونگه، دانا
گوسفند: قویون
گوسفند پشمی: یونلوک، یون وئرن قویون
گوسفند دنبه دار: دیمیق
گوسفند دو ساله: دویج
گوسفند گوش دراز: کوره قویون
گوسفند نر: قوچ
موش: سیچان
موش آبی: سو سیچانی
موش صحرایی: سیچووول، چول سیچانی، چول کسه نه یی
موش کور: کوسته بک

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۳۰
تیر

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۲۹
تیر

تعریف مختصری از (یاشماق)


معنای لغوی یاشماق در لغت نامه دهخدا: دستمال یا چارقدی که زنان ترک بر چانه بندند و آن را یاشماق گویند. پارچه ای که برابر دهان بندند.

یاشماق : نقاب _ نقابی که سابقا" زنان ترک بر چهره خود می انداختند در فرانسه نیز yachmak میگویند.



یاشماق یوسخا اوز اورتوسو .نیقاب .اوزه چکیلن بیر پارچا یا ایپلیق

اسکی چاغدا تورک خاتونلاری اوزلرین اورتوک ساخلاردی.اوز اورتوسو یا نیقاب چوخلو دؤوه توکوندن یا آت قویروقوندان اولورودو.

ناصر خوسرو یازیب تبریزلی لر چوخلو گوزل دریلی و آق بیر کیمسه اولور.هابئله خاتونلاری چوخلو بزکلیدی و بزکلری و گوزللیقلاری گوزه گلیمدی .خاتونلار اوزلرینه بیر پارچا یا آت توکوندن اورتوک چکیر و اوزلرین گیزلیکده ساخلیر.

یاشماق (حجاب یارسم)

تاکنون کسی به قطع و یقین نتوانسته ثابت کند که یاشماق گرفتن زنان یک رسم و آیین به حساب می آید یا نوعی حجاب بوده است.


در طول همهٔ اعصار و در بسیاری از تمدنها سطوح مختلفی از پوشش در شکل‌های گوناگون وجود داشته‌است. گزارش‌ها حاکی از این است که زنان و مردان هنگام حضور در جامعه دارای اندکی از پوشش بوده‌اند. حجاب در این معنا تاسیس شده توسط اسلام نیست، اما دربارهٔ حدود آن همواره تفاوت‌هایی وجود داشته است.



به عقیدهٔ موافقان وجوب پوشش مو و گردن و دست و پا، زنان مسلمان در عصر پیامبر اسلام نوعا حد پوشش مورد نظر آنان را رعایت می‌کردند. آنان مدعی‌اند که این گونه پوشش در ادیان ابراهیمی قبلی نیز پوشش پسندیده بوده و اسلام در همان مسیر حرکت کرده است. مرتضی مطهری در حجاب را امری می‌داند که در زمان پیامبر اسلام واجب و فراگیر شد و از عایشه همسر پیامبر اسلام نقل می‌کند که گفته بود: «مرحبا به زنان انصار. همین که آیات سوره‌ی نور نازل شد یک نفر از آنان دیده نشد که مثل سابق بیرون بیاید. سر خود را با روسری‌های مشکی می‌پوشیدند. گویی کلاغ روی سرشان نشسته است.»

یاشماق در بین اقوام ترک و ترکمن:

یاشماق به معنای پوشاندن است. در زمان قدیم و اکنون در بسیاری از روستاهای آذری نشین و ترکمنها یاشماق می گیرند و یاشماق یا رو گرفتن عروس از بزرگتر های داماد که به نوعی احترام گذاشتن می باشد، سنتی دیرینه است و گاه تفاوت هایی در نوع یاشماق بستن در بین آنها دیده می شود. در بین زنان ترک فقط روی دهان را می بندند در حالی که در میان نخور و گوگلان، یاشماق تمام صورت عروس را می گیرد و چهره او دیده نمی شود. ولی در میان یموت ها و تکه ها یالیق عروس، دهان او را می پوشاند و چهره عروس دیده می شود.

علاوه براینکه یاشماق نوعی پوشاندن است نوعی تحمل و سکوت نیز می باشد و گفته اند سکوت عروس هر چه بیشتر باشد نشان دهنده ی نجابت بیشتر اوست و احترام او در بین اقوام همسر افزون می یابد البته در بین ترکها یاشماق نوعی تمایز بین عروسان و دختران به حساب می آید.



گلین (عروس) ترکمن نباید فراموش کند که یاشماق بر اساس فلسفه ای در طی قرن ها در فرهنگمان ریشه داشته است.

امروز با تکیه بر همان فلسفه و هدف که مبنای هرگونه کرامت و نجابت و عزت بوده است باید به یاشماق نگاه کرد.

اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم یاشماق برون را حفظ کنیم، ارزش بنیادین یاشماق درون را فراموش نکنیم.

پیشینه یاشماق:

دستمالی که زنان بر روی دهان و بینی خود می بندند به ترکی «یاشماق» و در زبان ارمنی «اوشماق» می‌گویند و بگفته یکی از دوستان نویسنده کتاب ، از قول یک تن پیرمرد سالخورده : تا هشتاد ، نود سال پیش در دیه‌های پیرامون رضائیه مردها نیز «یاشماق» می‌بسته‌اند.


اگر به تاریخ بنگریم عناصر طبیعی (آب و آتش و خاک و باد)در نزد ایرانیان مقدس بوده و نمی بایست ،آنها را با پلیدیها (از جمله با دمیدن نفس) آلوده ساخت ،به همین‌سان شاهنشاهان نیز وجودهای مقدس و محترمی بشمار میرفتند و نمی بایست دم و نفس کسان دیگر برایشان برسد. برای جلوگیری از این کار رسم بر این بود که همه مردم می بایست چند گامی از شاهنشاهان فاصله بگیرند و از اندازه معینی پیشتر نروند، و اگر به عللی ناچار بودند که نزدیکتر روند می بایست هنگام سخن گفتن دست در برابر دهان خویش گیرند و یا سر و دهان خود را با پارچه و شالی بپوشند.

چنانکه در تخت جمشید در نقش برجسته های خزانه و تالار صد ستون دیده می شود هزار پت مادی که در برابر داریوش ایستاده است، هنگام گزارش دادن به شاهنشاه طبق رسم و عادتی که بوده و هنوز هم آثار آن در میان ده‌نشینان آذربایجان، برجای مانده است دست خود را در پیش دهان گرفته ضمن ادای احترام از دمیده شدن نفس خود به شاهنشاه جلو گرفته است.



همچنین برخی از خدمتگزاران که به ضرورت وظیفه ناچار بودند به شاهنشاه بسیار نزدیک باشند – از جمله، کسانی که مگس پران در دست دارند و در پشت سر شاهنشاه ایستاده‌اند و یا دستمال در دست دارند – به همان قاعده می بایست سر و صورت و دهان خود را با شال و پارچه بزرگی بپوشانند ونیز برای جلوگیری از ریزش آب دهان یا موی سر و صورت و دمیده شدن نفس خوان‌سالاران و سفره چینان و خوالیگران در خوراک شاهنشاهان ، همه آنان ناچار بوده‌اند که سر و دهان خود را با پارچه یا باشلق یا یاشماق بپوشانند ، این رسم که نشانه های آن در نقوش تخت جمشید بخوبی آشکار است هنوز هم آثارش در میان ایرانیان کنونی بجا مانده است ، پنام (در اوستا پئیتی دانه = Paitidana ) بستن موبدان زرتشتی در نزدیک شدن به آتش مقدس و «یاشماق» بستن زنان ایلی و دهاتی و ارمنی در آذربایجان و جلفای اصفهان و استانهای دیگر ایران ، یادگار این رسم و قاعده است.

یاشماق از چه زمانی مضحک شد؟

واقعا مساله برخورد با حجاب از زمان پهلوی شروع شد و با حجاب به گونه ای برخورد شد که مساله ای مضحک و مانع پیشرفت به حساب بیاید. آثار نامطلوب کشف حجاب هنوز هم در ذهن بعضی ها مانده و به افکار و عقاید و حجاب دست اندازی می کنند. نمونه ای از گزارشات که در زمان کشف حجاب نگاشته شده اند و حجاب را مضحک جلوه داده اند.


در گزارشی از ایالت خراسان در 11/3/1315 آمده است: « بانوان در ولایات با چارقد در معابر عبور و مرور می­نمایند. حتی بعضی­ها به طور مضحک خود را به اشکال مختلف و عجیبی درآورده و مستور می­دارند». 

گزارش دیگری از کرمانشاه به تاریخ 2/4/1315 نیز تصریح می­کند: « من جمله اکثر بانوان آنجا، سر و کله خود را به اشکال مختلف می­پوشانند و قسمت دیگر با استعمال چارقد و روسری روی خود را مستور و در معابرعمومی به شکل ناشایسته و مضحکی عبور و مرور می­نمایند». 


(عکس یاشماق گرفتن بانوان در دوره قاجار)


حالا اگرچه با پیشرفت و درک واقعی جایگاه زنان و توسعه اجتماعی شاید برخی از یاشماق استفاده نمی کنند ولی نباید غافل شد از کسانی که از یاشماق استفاده می کنند نباید ابزاری برای عدم درک و عقب ماندگی استفاده کرد چرا که اینان هستند که فرهنگ بومی و عمیق آذری ها را حفظ کرده اند.

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۲۳
تیر


















  • ایرج کوهی طاقچه داش
۲۴
فروردين

تصویری از جناب آقای  کربلایی عبدالرحیم کوهی 


ارسالی ازاهالی روستا

  • ایرج کوهی طاقچه داش
۱۵
فروردين


در گذشته انواع سنتی نان پخت میشد.پخت نان های محلی به عنوان یکی از سنت های قدیمی روستا  در بین مردم جایگاه ویژه ای داشته است.

 و در این بین نقش مهم زنان برای پخت آن بسیار تاثیر گذار بوده است .



از انواع سنتی نان هایی که در روستای طاقچه داش  پخت میشد،   نان   لاواش ، پنجه ییش ، فطیر ،  می توان نام برد. 


1.      لواش :نوعی نان نرم، تخت و نازک است که از آرد، آب، خمیر مایه و نمک تهیه می شود.

لواش را روانه پخت نمی کنند. به مقدار زیادی می پزند. امّا سایر نان های از دو سه روز یکبار پخت می کنند. 


2.      پنجه یئش  یا پنجه کش: نوعی نان ضخیم تر از لواش و کوچکتر از نان


3.   فطیر  : نان های روغنی را گویند. دو نوع است یکی ساده و دیگری مغزدار، نوع اخیر ایشلی فطیر  فطیر مغز دار گویند.


فطیر را معمولاً در مناسبت های خاص از جمله عید فطر، عید نوروز، و یا به عنوان نذری در محرّم و رمضان درست می کنند. همچنین جهت باران خواهی (طلب باران) خانواده ها پخته به مصلّی (محل باران خواهی) می برند و بین مردم پخش می کنند. همچنین اگر عزیزی از خانوادۀ راهی سفر به شهرهای دور باشد از آن پخته در کیف آن می گذارند تا با خود ببرد.


 نانهایی که درمناسبتهای مختلف پخت میشد:

نانی که برای مراسم عروسی پخت می کنند و اکثراً لواش است. موسوم به توی چورگی  (نان عروسی) می باشد. نانوا در قبال پخت نان مزد می گیرد. بقیه کارها با همکاری و همیاری اقوام و همسایه گان صورت می گیرد.


همچنین پخت نان برای خیرات بصورت گروهی و تعاون می باشد،بازماندگان متوفی مقداری آرد بین خانه ها پخش می کنند و زنان خانه ها از ان نان پخته به آنها تحویل می دهد و یا اینکه در خانه ای بصورت گروهی نان عزا و خیرات را پخت می کنند. به نانی که بدین مناسبت پخت می کنند،یاس چوره ایی  (نان سوگواری و عزا) می گویند.


امروزه انواع نان را از آرد گندم تهیه می کنند. در گذشته از آرد جو نیز نان می پختند بخصوص آنهایی که وضع اقتصادی مناسبی نداشتند از جو نان می پختند و یا آرد گندم و جو را مخلوط کرده، نان تهیه می کرده اند. 


پخت نان در خانه از وظایف زنان است اما در مغازه های نانوایی این کار توسط مردان انجام می گیرد.



آیدی کانال🔰

@taghchedash

وبلاگ روستای طاقچه داش🔰

http://tagchedash.blog.ir

  • ایرج کوهی طاقچه داش